این مدت بخاطر قرص هایی که میخورم خیلی حال و روحیه م بهتر شده . انگار همه چیز خوبه با همه چیز اوکی ام. انگار هیچ ادمی رو اعصابم نیست و هرچیزی سرجای خودش و اونجایی که باید باشه هست. انگار زندگیم همونجوریه که دوست دارم باشه و همه اتفاقات و ادم ها قشنگن . ولی یه روزایی هم این وسط باز یهو قاطی میکنم و انگار همه چی خرابه. این مواقع البته خیلی کم شده توی زندگیم ولی گاهی بدجوری حس خستگی میکنم. اینکه اندازه ی یه مرد دارم کار میکنم و به هیچ کس نیاز ندارم خیلی خوبه ولی این همه کار کردن و تنها بودن گاهی خیلی خسته م میکنه . گاهی وقتا مثل امروز از ظهر به بعد انگار همه چیز رو اعصابمه و هیچ چیز قشنگ و دلخواهی ندارم . یه همچین وقتایی دوست دارم فقط زمان زودتر بگذره . کار خرابی نکنم . بخاطر حال روحی بدم به کسی بد نگم. همون که شاعر میگه بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. خلاصه دوست دارم فقط سریع بگذره و کمترین کانکشن رو با ادما داشته باشم تا حالم بهتر بشه. چقدر دوست دارم اون روزایی که زندگی برام قشنگه بیشتر و مدت دارتر باشه تو زندگیم ولی خب اگه این لحظات بد نباشه هم دیگه شاید خیلی همه چیز یکنواخت و عادی بشه.امروز دقیقا نمیدونم چی روی اعصابم رفت. اینکه پروژه ها پول نمیدن. اینکه محمدی هنوز با اون گه کار میکنه اینکه مامانم بهم عذاب وجدان میده، اینکه ته تهش تنهام و خودمم ؟ دقیق نمیدونم چی. شروعش شاید با عذاب وجدان مامانم و جمله ش که اینطرفی نمیای بود ولی ادامه ش انگار همه چیزو برام زشت کرد.فقط باید بذارم امروز بگذره. همین.
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی
تاريخ: شنبه
4 آذر
1402 ساعت: 13:56